باز حس بدي شانه هايم را .. زانو هايم را سست كرده...
انگشتانم را روي تمام تپش هاي ناتوان اين قلب گذاشته ام
و خستگي ، نبض بودنم را تكرار مي كند
من دوباره تنهايي را مثل اين احساس هميشگي نبودنت مي فهمم
...
اينجا چيزي كه بي دليل زنده است... منم...
من هيچ چيز را آن طور كه بايد درك نمي كنم
من زندگي را به سادگي چرت هاي كوتاهم روي صندلي ها مي بينم...
روي صندلي اتاق... روي صندلي تاكسي...
روي صندلي اتوبوس... روي صندلي كلاس...
و من فكر مي كنم دنيا خيلي كوچك تر از خواب هاي كوتاه من است
من اينجا بدون تو... دلم مي خواهد بميرم... به همين سادگي...
...
عكس تو را بين صفحه هاي تقدس خاطره هايم گذاشته ام
و گاه بي گاه... به تو ... به سراپاي عشقي كه هنوز ايستاده...
زل مي زنم... و هميشه ياد روز هايي مي افتم... روزهاي بودنت نه!
وقت هاي نا تمام نبودنت... پشت زندان تنهائي... توي اتاقي غريب...
تو هيچوقت نمي فهمي كه به من چه گذشت...
...
براي كسي مثل من...
زندگي واژه ي گم شده ايست به تلخي شكست هايي كه يادم نيست
من ديگر هيچ چيز را به ياد نمي آورم... باور كن...
تو هم مرا ببيني مرا به ياد نمي آوري...
مثل پيرمردي پر از خاطره با فراموشي....
مثل كسي كه مي شناسي و او تو را نشناسد...
...
حس مي كنم به انتظار نشسته ام...
در كنار ساحلِ بندري با جمعيت صفر
و دريايي كه هيچوقت مسافري را سالم به مقصد نرسانده است...
و جز مرگ قرار نيست كسي از راه برسد...
حس مي كنم من خواهم مرد و نه قرار است هرمي بر خاكم ساخته شود
و نه حتي صليبي چوبي بر قبرم كوبيده شود
من هويتي ندارم...
جسم من تجسم مرگ در قالب خويشتن است
و هيچ چيز درباره ي روح من متعادل نيست...
...
من هرگز نتوانسته ام چشمانم را ببندم... و بروم...
من رفتن را باور ندارم...
من مي نشينم... همين جا...
يا توي مي آيي يا مرگ...
...
من جرئت ماندن را دارم و تو جرئت رفتن...
و تو هرچيز را كه مي خواهي در مورد من تصور كن...
اما هرگز ... هيچوقت... حتي براي ثانيه اي... فكر نكن... مرا شناخته اي...

برو... به همه بگو كه من رفته ام...
اما من... كنار همين دريا... روي همين ساحل...
روي صندلي ام... منتظرت مانده ام...
براي خواندن ادامه ي مطلب كليك كنيد
و خاطره هايي از جنس زخم هاي هميشگي...
من تنم را روي زمين گذاشته ام... و روحم را در آسمان...
مرا پيدا كن... روح من اسير است...
من زخم خورده ام... تن من باور هميشگي مرگ را پذيرفته...
روح من آماده ي توست... مرا پيدا كن...
براي خواندن ادامه ي مطلب كليك كنيد
حس مي كنم مرگ دوباره مرا مي خواند...
و من چه تنها هستم... و چه نا تمام...
من براي مرگ...! براي يك مرگ آرام...
يك آغوش مي خواهم...
و صداي آرامت براي لالايي...
يك مرگ با چشمان باز...
چشماني كه تا آخرين سو سو ي نگاه ، تو را ديده باشند...
و دستاني با عطر تو... كه روي صورتم بكشي ،
و پلك هاي بي جانم را كه ببندي برايم...

Now would you die,? for the one you love
Hold me in your arms, tonight
Enrique Iglesias - Hero

من جايي را مي شناسم...
در انتهاي اين جاده هاي داراز ،
كه بر آغوش اين كوه هاي بلند خفته اند...
من جايي را مي شناسم...
آنقدر خوب كه در اين غروب غبار آلود...
شفافيت روزهايش را حس مي كنم...
و شادي هاي بي بهانه اش...
من كسي را مي شناسم...
كسي كه با چشم هايش مي خندد...
و اشكش حتي از خدا هم پاك تر است...
آغوشش حس تولد مي دهد...
دست هايش حس زندگي...
من درختي را مي شناسم...
و نيمكتي...
و آرزوهايي كه نزديكند...
آنقدر نزديك كه كه مي ترسي زياد آرزو كني...
من كوچه اي را ميشناسم...
و پنجره اي رو به انتظار...
من خياباني را مي شناسم ،
كه وقتي در آن راه مي روي حس خوشبختي دنبالت مي كند...
من جايي را مي شناسم كه پاييز اتفاق مي افتد...
من كسي را مي شناسم كه زاده ي پاييز است....
كسي كه بلد است محكم بغل كند...
كسي كه غريبگي را مي فهمد...
كسي كه تنهايي را مي فهمد...
من... كسي را در جايي مي شناسم...
جايي كه مثل هيچ جاي ديگر نيست...
كسي كه مثل هيچكس نيست...
درگیرم... درگیر روزهایی از جنس سرگیجه ی نبودنت...
من در آخرین سکانس این فیلم کات شده ام...
الی... اینجا شکل یک جزیره ی دور است...
نوشتن مثل گذاشتن نامه در یک بطری و انداختن آن به دریاست...

من میخواهم نجات پیدا کنم... اما از کجا بدانم که تو این نامه را پیدا می کنی؟
من می خواهم نجات پیدا کنم... اما نشانی جزیره را چطور به تو بدهم؟
الی... چقدر اشک بریزم تا این جزیره هم غرق دریا شود؟
کاش می دانستی... کاش می دانستم...
×××
الی... اسم تو معجزه می کند... الی چند بار صدایت بزنم؟
الی چندمین بار طلسم سکوتت می شکند؟؟
الی... حرفی بزن... نگذار بیشتر از این بین این چهره های ناآشنا..
بین این صدا های غریب پرسه بزنم...
بیا دست هایم را بگیر... بگذار حداقل حست کنم...
باور کن.. چیزی نمی خواهم... نه اینکه بگویی دوستم داری و نه اینکه بگویی می مانی...
فقط یک لحظه.. یک نفس... بگذار دوباره همه چیز پاییزی شود...
یک بار دیگر بیا قدم بزنیم روی این برگ های زرد جدایی...
این اشک ها را هم پاک نکن... بگذار ردش روی گونه هایم خشک شود...
×××
الی... این روزها در تشنگی نبودنت... اشک های خودم را می خورم...
می دانم فقط تو می فهمی... اما تشنه ام...
×××
نشسته ام ميان سكوت...
و صداي نفس هاي خواب آلود... خانه را پر كرده...
شب ها چه ساده مي شود تنها بود...
دور از همهمه ي روز هاي شلوغ...
و تاريكي و تنهايي...
موسيقي موهاي ذهنم را شانه مي كند...
من هستم و صدای ویولن ترانه ای برای الی از آندره باور...
و من سرم را در آغوش خودم مي گيرم...
شب... وقت خوبيست براي مرور خاطره ها از روز هاي رفته
بيداري در شب.... مثل خواب ديدن روزهای خاطره است...
حس می کنم هنوز هستی... هنوز پاییز است...
هنوز می شود بود... هنوز می شود لمست کرد...
الي... خيلي وقت است... صداي آرامت را نشنيده ام...
و تصور آن چشم هاي براق از اشك ذهنم را تنها نمي گذارد...
و سادگي آن عشق... و پاكي آرزوهاي بر باد رفته مان... رهايم نمي كند!
حتي در اوج نبودنت... در تك تك حروف حرف هايي كه با گفتنشان زخم مي زني...
عاشق تر مي شوم... مومن ميشوم... به همه ي عاشقانه هايی که امروز به تنهایی باورشان دارم.
گناه من ندانستن پیچیدگی آرزوهایی بود که ساده تصور می کردم...
و اینکه نمی توانستم با دست های خالی برگردم. من همیشه عاشقت بودم.
و اینکه آن شب زیر بار آن همه درد غریبی... حرف های تو اتمام حجتی با تمام بودنم...
×××
من هرگز تمام تورا اسیر خودم نمی خواستم...
من می خواستم آزاد باشی... و همه ی زخم های تنت را می بوسیدم...
می دانستم در گذشته ات هر چه هست و در آینده هر چه رخ دهد قسمتی از تصمیم توست
و من می خواستم آزاد باشی... اما گاهی تنها آرزویم این بود که عاشقانه هایم را بفهمی
و حس اینکه دوستم داری و اینکه من در تمام لحظه هایت برایت بی همتا باشم...
این حس را فقط یک عاشق می فهمد...
یک حس حسادت است با همه آنها که حتی بودنت را حس می کنند...
و تو میدانی که من چقدر شکستم و حرفی نزدم...
و خيلي چيزها هست كه تو مي داني و نگفتنيست...
اینجا همه چیز جای خالی توست ....
و من هنوز به هیچ چیز عادت نکرده ام... و نمي خواهم كه عادت كنم...

مي دانم كه من هم آدمم... حتي اگر نخواهم...
من خدا را حس مي كنم... حتي اگر نخواهم...و اين كه تو نيستي... باور كن مي فهمم...
اين ها چيز تازه اي نيست... كم كم دارد هميشگي مي شود...من مي خواهم ببخشم... هر كسي كه مرا امروز اينجا تنها گذاشته...
اگر كمي روشنايي در من مانده باشد نمي خواهم از دستش بدهم...
من نمي توانم با وجود تنفر توي قلبم زندگي كنم... مرا از درون مي خورد...مي خواهم كمي آرامش در زندگي پيدا كنم... شايد من لياقتش را نداشته باشم...
اما اگر اين تاريكي وجودم را رها نكنم ، آن هم مرا رها نمي كند...
***
اين حرفها چه شعار گونه اند... وقتي كه من همكنون خودم را خوب مي شناسم...
مي روم باز يك گوشه مي نشينم... غرق در بوي گناه...
من تاريكي درون وجودم را حس مي كنم... ....!

_
Dexter - Just let it go *
حس هميشگي مرگ...
مرگي مترادف با زندگي بين آدمها
و يك زندگي مترادف با مرگ بين آدمها
نفس مي كشم هنوز...
ميان هوايي مسموم....
و زنده ام... ميان آدمهاي هميشگي...
جسد هاي زنده اي كه بوي تعفنشان را حس مي كنم...
من هر گاه زندگي سراغم را مي گيرد به او نشاني غلط مي دهم...
و هر گاه مرگ مي خواهد مرا خفه كند من بيشتر از هميشه نفس مي خواهم...
نمي دانم زندگي چه از من و من چه از زندگي مي خواهم...
روزها كه دارد مي گذرد...
من هم دارم قيمت اين وقت ها تلف شده را با عمرم مي دهم...
دست كم زندگي از من طلبي ندارد... اما من از زندگي چرا...!





